دفتریادها
سکانس هایی از زندگی من
آخر تابستان امسالو من تو شیراز گذراندم.این چند وقت ،در شیراز ،کنار الناز و فرزاد،تا حدود زیادی ترس ها و بی اعتمادی هایی که نسبت به خودم و آینده م تو یکی دو سال اخیر،پیدا کرده بودم،ازبین رفت. می دونید این یک ماه واقعا الناز برای من حکم خواهر بزرگتری که همیشه آرزو داشتم ،بود.اون به درد دلام گوش می داد ،سعی می کرد راه حل برای کم کردن اضطراب هام و دغدغه هام پیدا کنه(چون تو خانواده مونه بوده و موقعیتمو درک می کنه و دیدگاه های همه افراد خانواده رو می دونه).تازه ما باهم کلی تجربه های خوب دیگه هم داشتیم.گاهی با هم آشپزی می کردیم ،گاهی با هم بیرون می رفتیم و خرید می کردیم،بعضی شب ها باهم دوتایی ۱۲ شب می زد به سرمون ،می رفتیم پیاده روی های شبانه ،بعضی صبحها از خواب که بیدار می شدیم به جای ورزش صبحگاهی آهنگ می ذاشتیم ،می رقصیدیم.گاهی با هم سریال لاست می دیدیم.بعضی روزها مثبت می شدیم و درس می خوندیم و یا خونه تکونی و خرید خونه می کردیم.هر وقتم فرزاد از کشیک میومد، باهم سینما یا گردش می رفتیم . خوب همه این کارها باعث می شد که من افکار منفیمو خالی کنم و جاش راه حل های خوب و منطقی برای زندگیم قرار بدم.واقعا از هردوشون ممنونم ۲و۳ هفته ای می شه برگشتم مشهد........ بیشتر وقتم رو کارهای عقب مونده گرفت.اما افکارمعوق هم کم نداشتم که باید بهشون سرو سامون می دادم.افکار معلقی که معلو م نبود تا کی منو می خواد درگیر کنه!؟ یکی از این افکار انتخاب رشته ارشدم بود،بین هوش و آی تی (فناوری اطلاعات)شک داشتم.... راستش خیلی سعی کردم که در درونم علت این ترسو جستجو کنم،یکی یکی برای ترس هام راه حل پیداکردم...حتی برای بعضیاش از دیگرانی که وارد این رشته شده بودند، مشورت می گرفتم.از طرفی هم موقعیت شغلی بین دو رشته رو در بهترین و بدترین حالت سنجیدم،درباره نوبودن آی تی در این سال ها و اصیل بودن هوش فکر کردم، با خودم فکرکردم که من چه تصویری از آینده شغلی خودم دارم،برای چه دارم درس می خونم و چه کارهایی واقعا برام لذت بخشه؟چه محصول ویا خدماتی می خوام در آینده ارائه بدم و به چی می خوام تو زندگی برسم؟(این سوالات رو یک انسان موفق و بزرگ بهم یاد داده بود) جواب تمام این سوال ها شاید منو چند ماه بود بد درگیر کرده بود،اما این آدم از سفر برگشته با آدم همیشگی فرق می کرد،با تمام اضطرابم نسبت به کنکور،دوباره حس زنده بودن داشتم و فکرم کار می کرد،خیلی مثبت تر به مسائل نگاه می کردم،می گفتم اگه تصمیمی بگیرم ،هر سختی رو جلوش ببینم درو می کنم تا به اون هدفم برسم.بنابراین با در نظرگرفتن تمام چوابام به رشته هوش رسیدم.وبلافاصله با مریم رفتیم جزوه هاشو گرفتیم و شروع به خوندن کردیم.البته مریم خیلی سفت و سختر از من شروع کرده.من یکم اضطراب دارم که اون هم با چند روز درس خوندن از بین می ره. راستش من خیلی عجله ای در خوندن و رسیدن ندارم.همین که تصمیم گرفتم چی بخونم و چی کار کنم،برام کافیه.نمی خوام مثل کنکور عجله کنم.می دونم نباید زمانو از دست بدم اما من یکم موتورم دیر روشن می شه.الان فعلا در حال گرم شدنم. یک افکار دیگه هم این چند وقت به سرم زداز اونجایی که من مدتهاست ذهنم دائم، درگیرچرایی وجود همه جهان و مو جودات جهانه،و گاهی هم به چرایی وجود خودم می رسه(البته ذهنم از پارسال درگیره مفاهیم فلسفه وجودی حیات ما انسان هاست، اما نمی دونستم تو کدوم مباحث باید دنبال جوابام بگردم).و از طرفی هم همیشه دوست دارم به کتاب خوندنم یک توالی فکری بدم،تصمیم گرفتم برم سراغ کتاب های فلسفی در زمینه مفاهیمی به نام زمان ،مکان یا تفکر که هنوز من در درک درستش عاجزم،و یا مفاهیم فراتر از جهان واقعی،آشنا بشم.یک سری کتاب هایی گرفتم و البته اسم یکی دو تا فیلم که دانلود کنم.اما اگر تا حالا به این موضوعات فکر کردید و می دونید ذهنم داره به کدام طرف می ره و به چه شکلی باید افکارمو کامل کنم،لطفا منم در جریان بذارید. تا اینجا قضیه خیلی ایده آله.من ودختر خالم هم یکی از فرزندان همین خانواده بودیم.با اینکه مادرامون به اندازه کافی به ما محبت می کردندو هیچ وقت کمبود اونها رو از نظر عاطفی حس نمی کردیم، ولی همیشه ما گله داشتیم که مامانامونو روزی 2،3ساعت ، آخرشبا بیشتر نمی دیدیم،از اینکه خیلی وقتا به جای مادرامون، پدرامون خیلی از کارهای خونه رو می کردند،فکر می کردیم جرا خانواده ما اینقدر متفاوته.پدرای ما خیلی به مادرامون کمک می کردند. ولی حالا که بزرگ شدیم ،خودمون داریم خیلی از رفتارهای مادرانمونو تکرار می کنیم.مثل اونا دوست داریم بی رویه کارکنیم.مثل اونااعتقاد داریم بایدتا جایی که استعداد داری درس بخونی. برای اینکه جامعه الان خیلی بیشتر از گذشته کارکردن خانم ها رو ایجاب می کنه.و ما شاید فکر می کردیم چقدر درست و منطقی زندگی کردند و وبه این نتیجه رسیده بودیم که ما هم باید این طوری زندگی کنیم.اما وقتی به آینده این مدل زندگی نگاه می کنیم یعنی خودمون،می بینیم که بیش از حدکارکردن مادرامون شاید از نظر اقتصادی تاثیرخوبی بر خانواده گذاشته وشاید از ما فرزندان باعرضه ا ی ساخته ولی تا ثیر منفیشم کم نبوده؟؟؟!!!و بدترین تاثیرش شاید بر ما دخترها بوده،اینکه خیلی دیرتر از بقیه دخترها ،قبول کردیم دختر بودنمو،خیلی کمتر از بقیه دخترها رفتارهای دخترونه رو تمرین کردیم..... مثلا یادمه همیشه از بچگی می گفتم من از کارخونه بدم میاد(با اینکه مادرم وخالم همیشه به تمام کارهای خونه درست و به موقع می رسیدند)همیشه می گفتم برای چی یک زن هم باید تو خونه کار کنه هم بیرون،این ظلم بزرگیه در حق یک خانم،می گفتم چرا یک زن وقتی اینقدر استعداد داره،باید وقتشو پای ظرفشویی یاجاروکشی بذاره.(البته ما همیشه کارگری داشتیم که این کارها رو انجام بده!!!)حیف این وقت نیست که برای اجتماعش و مردمش نذاره؟؟؟؟!!! بزرگتر که شدم ازسعیده( خانم داداش بزرگم) به عنوان یک خانم تحصیل کرده نسل قبل خودم، می پرسیدم واقعا به نظر شما کارهای خونه وقت تلف کردن نیست؟می پرسیدم آیا شما با عشق این کارها رو انجام میدین یا واقعا چون وظیفتونه؟واون به من این طوری جواب می داد:" در وظیفه بودن این قضیه شکی نیست،ولی ما خانمها فقط برای وظیفمون این کارا رو انجام نمی دیم،می گفت وقتی خانمی یکی رو دوست داره،زندگیش با اون مفهوم پیدا می کنه،پس حالا این زندگی رو با هم باید یک جوری بچرخونن،حالا مرد بیشتر وظیفه پول در آوردنو به عهده می گیره و زن معمولا کارهای خونه رو"و من همیشه در این نقطه سوالم این بود که "چرا هر دو به یک اندازه کار بیرون وخونه رو نکن ؟" و پاسخ این بود که "بسته به زندگی های متفاوت می تونه این وظایف تقسیم شه و لی مدیریت کارهای خونه با خانمه و معمولا مردا اونقدرها وارد نیستن ، و تو خودت اگر کارها رو بکنی ، خیلی راحتتری" شاید در این زمان بود که من با این جواب ها تا حدودی قانع می شدم ولی بازهم معتقد بودم که مردای جامعه ما ،مثل برادرای من اینقدر ایده آل ، فکر نمی کنن و شاید خیلی وقتا تورو برای این می خوان که اوضاع زندگیشونو مرتب کنی،شاید این افکار به خاطر این بود که مردای خانواده ما، انسانهای نسبتا ایده آلی بودن.شاید این افکار مال سنین بین 18 تا 21 سال من بودزمانی که تازه داری دنبال هویتت می گردی،دنبال درست و غلط های زندگیت می گردی.بعد از این سن تمام فرزندان خانواده ی ما ،با انسانهای تحصیلکرده مثل خودشون ازدواج کردند.و من هرچی بیشتر زندگیاشون می دیدم،می فهمیدم خانم ها هم به کارشون می رسن ،هم به زندگیشون،بی هیچ گله ای و همسرانشونم در حد توان واقعا بهشون کمک می کنن.ولی با تمام این حرفها ،اونها هم در مورد کار وزندگیشون دارن روند مادراشونو البته با شدت کمتری ادامه می دن و این منو گاهی خیلی نگران کرده،چون واقعا دوست ندارم این روندو در پیش بگیرم؟؟؟!!! بعد چند سال به خودم هم نگاه می کنم،می بینم که من 5سال که برادر کوچکم ازدواج کرده و من و بابا و مامانم تو خونه تنها زندگی می کنیم و خود من بی هیچ دغدغه ای خیلی از کارهای خونه رو به پدر و مادرم کمک می کنم این سال ها که بیشتر در موقعیت بزرگترهام قرار گرفتم،می فهمم که اگر یک خانم بتونه ساعات بیشتری در منزل کنار خانوادش سپری کنه،هم روابط گرمتری با تک تک اعضای خانوادش می تونه برقرار کنه و هم از اون صفر و یک بودن زندگی خودش کم می شه.و این طوری تضاد ذهنی فرزنداشون در رابطه با جایگاه زن و مرد در جامعه و خونه کمتر می شه. البته ناگفته نماند که هنوز که هنوزه اگر جایی مردی یا پسری درباره خانه داری با خانمی شوخی کنه و کاراصلی خانم ها روبه رخش بکشه و یا پررنگ کنه، ناخوداگاه در مقابلش جبهه می گیرم!! پی نوشت:هرکس منو نشاسه فکر می کنه من عجب مادر فولاد زرهی هستم!!!! و نیرویی نهفته که گامهایت را پیوسته به راه تواند برد// پس خویشتن را آنگونه که می پسندی ترسیم کن و دست به کار آنچه باید// و هر روز تنها گامی بردار//آرام و پر توان ،در امتداد آن رویای دلپذیر آری گاه چنین شود که تداوم راه سخت و ناممکن آید//رویاهایت را فرو مگذار پس آنگاه سحرگاهی فراخواهد رسید //که چشم بگشایی//بایسته و پرتوان و آمیخته به آنچه میخواستی این کمترین پاداش شهامت است و ایمان به آنچه که در توست!!! Dona Levine مردم اغلب غيرمنطقي، خودمحور و متعصب هستند، در هر حال، آنها را ببخش! اگر مهربان باشي، مردم تو را متهم ميكنند كه پشت اين مهربانيها هدفهاي خودخواهانه پنهان شده است در هر حال مهربان باش! اگر صادق و صريح باشي، ممكن است تو را فريب دهند، در هر حال صادق و صريح باش! اگر آرامش و خوشبختي را بيابي ، مورد حسد واقع ميشوي در هر حال به دنبال خوشبختي باش! بهترينهايت را به دنيا بده و اين ممكن است هرگز كافي نباشد، در هر حال تو بهترين هايت را به دنيا بده! ميدوني ... در آخر، هر چي بوده بين تو و خداست در هر حال هيچكدوم بين تو و آنها نبود این یک هفته آخر بحران و دغدغه های اجتماعی سیاسی مون یک طرف ....همایش و کارهای دقیقه ۹۰ همایش یک طرف دیگه....تازه اگر می دونستید که تو خونمون هم چه خبر بود، شاید کمی از فشارهای منو درک می کردین.افسردگی و خستگی و دعوا در سرکار ،باهم آش شله قلمکاری درست کرده بود که منو برای لحظه شماری برای رسیدن به این تاریخ و با موفقیت انجام شدن همه موضوعات بیشتر ترغیب می کرد.ولی بالاخره اون ۳۰ خرداد ماه که من براش مرارت ها کشیدم،رسید. تا یکبار دیگه، توانایی هایم را به خودم ثابت کنم . شاید مدتها بود که اطمینانمو به کارایی خودم از دست داده بودم، شاید مدتها بود که انگیزه ای به نام زندگی و تلاش برای من رنگشو از دست داده بود.شاید مدتها بود که میان پیچ و خم های زندگی پنچر شده بودم و هر لحظه که می گذشت احساس می کردم بیشتر دارم تو این منجلاب،فرو می رم .البته ناگفته نمونه تو یک سری مسائل هنوز هم امید داشتم.اما بالاخره با تمام غر زدن هام ،با تمام گریه کردن ها ،با تمام دعوا شنیدن ها، با تمام تصمیمات متغیرم........و با تمام بی علاقگیهام به این کار، برای رسیدن به این روز که برای من یک موفقیت نسبی به حساب میومد ،مقاومت کردم . می شه گفت من بعد از چندین سال دوباره طعم زجرو تلاشو، واقعا با تمام وجود توی این دوماه حس کردم و بالاخره امروز فرا رسید و من هنوز تو این شرکت موندم. شاید برای شما این حرف ها خیلی عادی باشه، اما مطمئنم تک تک اعضای خانواده و دوستام می فهمن چقدر این لحظه برام ارزشمنده .البته ،همه منو تشویق به موندن می کردن و واقعا دربرابرم مقاومت می کردند و اصرار داشتند که تا رسیدن به این موفقیت تحمل کنم . من خیلی کارهای مهم دیگه رو هم توی این ۲ماه یادگرفتم ،که هیچ وقت به فکر م نمی رسید!! زنده باد تلاش و کار و امید الان ۷ساعت به شروع همایش مونده دارم می رم بخوابم. باید ۵بیدار شم برای آماده کردن یک سری وسایل دیگه. ۸.۵ تا ۱ همایش برگزار می شه. امروز.۸.۵ شروع همایش اداری برای ما و ۴بعداز ظهر شروع همایشی سیاسی در میدان انقلاب تهران .به امید امروزی روشن. آیا مردم تا لحظهای که رأی دادند شریف و قهرمان و حماسهآفرین بودند و به محض اینکه در نتیجهی رأی اعلامشده شک کردند، آشوبگر، اوباش و بیگانهپرست و خاشاکاند و سزاوار توهین و یورش و خونریزی و قتل؟ دختری از جنس کار امضا ف.ک رویا عزیزم بهترین روز زندگیتو بهت تبریک می گم. 3روز بود که حسابی، سرماخورده بودم .خودمو به عسل و شغلم و هرچیز شیمیایی که بود بستم ،تا به چهارشنبه ،یعنی آخرین روز امتحانام برسم.هر وقت که می خواستم بخوابم یا تنبلی یا بی حالی کنم هر جور بود با یکی از فرمول های طبیعی عسل یا شلغم یا ترکیبشون یا عسل و آبلیمو خودمو بیدار نگه می داشتم.با وجود اینا چهارشنبه، دیگه واقعا حالم خراب بود، اما اصلا به روی خودمم نمیاوردم.امتحان ساعت 5 بود.سه ونیم ازهولم که ظهر خوابم نگیره از در خونه زدم بیرون، به امید اینکه برم کتابخونه، دوباره جزوه هامو دور کنم.وسط راهم برای آرامش دادن به خودم از چند تاصحنه قشنگ عکس گرفتم. تو کتابخونه هم با تمام شلوغیش،درسمو دور کردم و رفتم سر امتحان. امتحان از نظر من خیلی سخت نبود، ولی بقیه می گفتن خیلی سخت بود.در مجموع خوب دادم سردم شده بود و می لرزیدم.بارون میومد.هیچ کدوم از بچه های اون کلاسو نمی شناختم....بالاخره با یک حالی خودمو به ماشین رسوندم.سرفه هام همچنان ادامه داشت.نشستم تو ماشین.حال خودمو نمی فهمیدم با تمام وجودمی لرزیدم و گریه می کردم. افتادم تو تختخواب.فقط 10 شب صدای خودمو می شنیدم ،که بابامو صدا می کردم و ازش می خواستم که برام پتو بیاره.لرز کرده بودم.می فهمیدم تو خونه چه خبره ولی احساس می کنم ،به جای سه روز،3ماه از عمرم گذشته . من متاسفانه، آدم بد مریضی هستم.یا مریض نمی شم یا تب ولرز خیلی یدی می کنم.این دفعه که هم که با این همه سرفه همراهه ،خیلی دیگه ضایع ست،اما امیدوارم بتونم با خوب شدنم، خیلی از فکرهای نا امیدکننده رو از ذهنم دور کنم .قدر سلامتیمو بدونم و دوباره شروع به کار کنم،چون خیلی از مستندات پروژم مونده که باید تکمیل بشه.تا سی بهمن بیشتر مهلت تحویل ندارم. یادداشت:هیچ کس از خوندن این نوشته ناراحت نشه.الان خوبم الحمدالله.توخونه هم راستش به هیچ کی نگفتم اینقدر حالم تو ماشین بد بوده ،چون از این به بعد نگران می شن .نوشتم تا برام کابوس شبانه نشه.همین!!!خواستین فقط بخندین از اینهمه درام کنار هم.منم خوشحال می شم.![]()
![]()
نه به خاطر اینکه نمی دونستم هوش رو بیشتر دوست دارم،نه !!به خاطر سختی هوش( چه از لحاظ درس های کنکورش چه خود درس های دانشگاهش) ،می ترسیدم!!!شاید خودم هم از این حرف تعجب می کنم؟! ![]()
روشن بشه زود پرواز می کنم.![]()
![]()
(البته طول کشید تا مسئولیت پذیر شدم ) و حتی جالبه بهتون بگم که خیلی وقتا برام واقعا لذت بخشه به خاطر اینکه احساس خانم بودنو با تمام وجود حس می کنم و به خاطر اینکه دارم به به عنوان جزئی از یک خانواده ، به زندگیمون کمک می کنم.و جالبتر اینه که بدونید من اسم ظرفشویی رو گذاشتم "پایگاه اندیشه"چون واقعا وقتی می رم ظرف می شورم تفکرات بنیادی جالبی در ذهنم جرقه می زنه.![]()
زنده باد تصمیم و اراده
.دیگه امکان نداره بذارم این حس خوب از ذهنم و رو حم دور شه!!تصمیم و اراده و صبر باید هر لحظه در انسان رشدکنه تا توانایی های انسانو به خودش نشون بده.
همه دعا کنیم.![]()
آن هم به قصد عرض تبریکی و اگر می بینید بسیار ادبی برایتان نطق می کنم بدانید ،به علت محل کاریست که بعد عید به آنجا می روم.اگر هم می خواهید از حال و اوضاع من بیشتر باخبر شوید می گویم غمی نیست جز دوری شما عزیزان و تحمل سختی های ابتدای کار و شاید انتهای کار.
دیگر عرضی ندارم.
![]()

ولی سر امتحان یک سوال جواب می دادم ،.20 تا سرفه می کردم.یک دستم دستمال بود و یک دستم خودکار.گاهی هم بطری آب.امتحانو دادم وزدم بیرون.فقط آرزو می کردم این آخزین امتحانی باشه که تو دوره لیسانس دادم.همش می گفتم.آیا می شه؟؟!!![]()
احساس می کردم دارم از تب می سوزم اما هوشیاری اینو داشتم خودمو برسونم خونه. تو راه با هر سرفه فقط خودم کنترل می کردم که گاز اضافه ندم،یهو بزنم به جلویی !! از راه پر ترافیک می رفتم که آروم برم.چند بار تو راه حالم بد شد اما چند لحظه یک کنار وایستادم و دوباره راه افتادم.فقط یک نیرویی بود به من می گفت برو ،تو می تونی!!.....خیابونا رو یکی بعد دیگری طی می کردم.نمی دونید چه وضع درامی بود.خودم خندم گرفته بود در عین گریه.بارون می زد به شیشه ،برف پاکن گاهی پنجره رو گل آلود می کرد ،از طرفی ضبط داشت آهنگ های عاشقانه خشایار اعتمادی رو می خوند.ترافیک هم وحشتناک!!!
ملت همش بوق می زدن.منم که اوضام این طوری؟؟؟؟؟؟.....با کلی خداخدا ،بالاخره خودمو رسوندم خونه.
اما بیهوش بودم.مامان که اومد، کلی دوا و درمانم کرد.نمی دونم چم بود.فقط صدای خودمو می شنیدم که گریه می کردم
و می گفتم :" خدایا منو ببخش.خدایا منو ببخش!"
خودم خیلی دلیل این حرفا رو نمی دونم.اما فقط می دونم این 2و3 روز خیلی سخت گذروندم.امروز هم یکم حالم بهتر بود و از رختخواب بیرون اومدم، الحمدالله !!!![]()
![]()
| Design By : Night Skin |
